تبليغاتX
دیوارهای بلند سکوت








دیوارهای بلند سکوت

سروده هاي عباسعلي كريمي ميبدي ( مسافر )

باران


خواب هیچ کویری را سير  نخواهد کرد


وقتی


راه آسمان به زمین را دیوار بسته اند .

 

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



حوالی چشم هایت

بهشت گمشده ای است

که سیب هایش را

هیچ آدم و حوایی از درخت نچیده است

 

بی خیال این سقوط

سیب ها را خواهم چید

زمین تبعید گاه قشنگ با تو بودن است

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



کابوس خواب های زمستان


تعبیر شکوفه و بهار است


و پرنده هایی


 که روی شاخه هاترانه می سازند

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



درخت

تن به تبر می سپارد

وقتی

پناه هیچ پرنده ای نیست

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



وخدا

پشت همه ی آوازهایی که زمزمه میکنی

مردانه

ایستاده است


 

 

حالا 

تابستان چشم هایت

برفهای تقویم  را آب کرده است

بمان

و آوازهایت را بی نشان مگذار

 

این راز سالهاست تاریخ مصرفش گذشته است

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



سکوت

ميان کلمات ريشه دوانيده است

دراين شهر

مردمان

برای سايه هايشان هم اس ام اس مي فرستند

شاعر

 به ردیف قافیه ها گوش سپرده است

و درخت

از ترس تبر ها  

شماره اش را به هيچ پرنده ای نمی دهد

هيچ کس  در دسترس نيست

سکوت

سکوت ميان کلمات ريشه دوانيده است .

نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



شبها

آسمان

بوسه گاه ستارگانی است

که عاشقانه به هم لبخند می زنند


به آسمان بیا

زمین

جای زیستن نیست .

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |









مرا به سیب دعوت کن 

دلم 

برای بهشت تنگ شده است 

نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



 

دلم براي شما تنگ ميشود بانو

خطوط فاصله همرنگ ميشود بانو

گرفته فال تورا فالگير بازاري

شراب رنج تو خوشرنگ ميشود بانو

تو قهرمان قصه هاي خودت بودي

دعا كني دشمنت سنگ ميشود بانو

از آن سحر كه صورت خورشيد دربند   است

درخت داستان پلنگ ميشود بانو

سه وعده بغض هميشه سهم كسي باشد

كه اسب آرزويش لنگ ميشود بانو

سكوت ميكنم امشب براي خنديدن

و گريه هاي تو آهنگ ميشود بانو

مرا به  جرم نبودن زديده مي راني

دلم براي شما تنگ ميشود بانو

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |




 
از خواب با روياي تو بيدار ميشوم
تقصير تو نيست فراموشكار  ميشوم 
دارد هواي خانه كمي تازه مي شود
من هم ز فرط حادثه تكرار ميشوم
بوداي من شبيه فرشته هاي نجيب
در معبد دلم كه نباشي بيمار ميشوم
دارم به سرنوشت تو لبخند مي زنم
وقتي صداي تو زيباست گيتار ميشوم
امشب كه روي ماه تو را خوب ديده ام
از خواب با روياي تو بيدار ميشوم


نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



این کوه ها سکوت مرا جار می زنند 
گويي به زخم خاطره ام تار مي زنند  
حتی کویر ها که به دل خسته مانده اند
این روزها به یاد تو گیتار می زنند
بی تاب میروم به تماشای تازه ها
اینجا ستاره ها به شبم دار می زنند 
با شعر هاي غم و غزل هاي بي قروغ  
باور کنم که طعنه به دیدار می زنند
این درد کهنه ای که علاجش به آتش است
زخمی ، طبیب ها که به بیمار می زنند
گفتی به سمت آینه ها زود می رسیم
عکس مرا چه زود به دیوار می زنند
فردا که پای کوه غزل خاک می شوم
این کوه ها سکوت مرا جار می زنند 


نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



كاش اين قاب پر از خاطره لب وا ميكرد

خانه را با نفس عشق شكوفا ميكرد

كاش مي گفت كسي عشق كجا مي رويد

فصل پائيز چرا برگ تماشا ميكرد

بوسه بر حنجره شب زده ايم و خاموش

اين سكوت لب ما بود كه غوغا ميكرد

كاش از پيله ي اين قاب رهايي مي يافت

راز پروانه زيك شمع تمنا ميكرد

سوختن فلسفه اي داشت كه ما فهميديم

شعله ي آتش  اين عشق چه بر پا ميكرد

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



 

اينجا هميشه شيشه هامان سهم سنگ است

وقتي كه گلدان هم براي ريشه تنگ است

تا آمديم از پنجره چيزي ببينيم

گفتند تنها عابر اين كوچه لنگ است

با شعر هاي كودكانه خوابمان برد

حالا كه چوپان تاجر توپ و تفنگ است

در گرگ وميش دشت وقتي گله خواب است

در نقش چوپان گرگ بودن عين نيرنگ است

با گرگ و چوپان دروغي گر بسازيم

كابوس مردان قبيله ترس جنگ است

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



 

 

ومن كه پنجره ها را به خواب مي بينم

شرار چشم تو را چون شراب  مي بينم

اگر چه آينه ها زرد مي شوند از غم

غبار آينه ها را شتاب مي بينم

ورق ورق كه بيفتي زلابلاي زمان

به روي جلد كتابي حباب مي بينم

تو را كه گوشه اين خانه رو ي ديواري

تمام خاطره ها را به قاب مي بينم

غروب شد نيامدي شبي دگر آمد

شب سياه تو را ماهتاب مي بينم

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



 

 

و کلاغ

روی برف

به پریشانی خویش پا گذاشت.

*       *       *

پاییز

در جشن کبوتران

مغرورانه در باد

 مرگ را می رقصید

که

کلاغ

به عشق کبوتر دچار شد

 

کبوتر که مُرد

لباس سیاه بر تن کبوتر قار قار کرد

حالا

سیاه پوش کبوترانند

کلاغ های سپید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



 

پاییز

بیرون از این اتاق

لباس هایش را به بند آویخته است

هیچ کس

در این هوای سرد

پنجره اش را باز نخواهد گذاشت .

ته مانده ی برگ های تقویم را

وقتی که به زرد شد

از روی تنه ی چوبی دیوارخواهم کند.

زمستان است

و بهار به عکس های این تقویم سایه انداخته است .

حالا که عشق

دست هایش یخ بسته است

سکوت

همه به خواب بهار رفته اند !

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



 

 

آن روزها

به دوزخ این زمین

هیچ گاه فرشته را دربهشت نمی جستیم

من

تو

او

و فرشته هایی که در آینه شبیه هم بودند

حالا

من

تو

او

هیچ کس شبیه خودش فرشته نیست .

خاطره ها

درون آینه خشکیده است

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



 

 

واژه های اتو کشیده

خیابان آسفالت

و مسیر معینی که باید از آن بگذری

چادر تکرار

کاغذسفید

جمله های پاستوریزه

دیکته ات را بنویس

درس بعدی انشا ء

علم یا ثروت

جمله های پاستوریزه

انشایت را بخوان

درس بعدی تاریخ

یک کتاب کهنه

که از آن هیچ نباید پرسید

گوش کن

وقتی از مدرسه بیرون رفتی

چیزی از مدرسه بیرون نبری

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



دیروز

زیباتر از امروز

سنگینی می کند این هوا

روی ایوان چوبی خانه ی پدر بزرگ

باران

رودخانه های خشک

و روزهایی که هوا تلخ است .

چیزی به نظر نمی آید

خاطره ها دست خورده اند !

خمیازه می کشم

و خستگی امروز را

با یک استکان از خاطره های پدر بزرگ دور می کنم .

*     *     *

چوب های ستون های ایوان

هنوز

موسیقی اعجاز رویش را از یاد نبرده اند .

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



بی خيال بهار

و درخت های کاج

اين بار

از خيابان پاييزی  به خانه بر می گردم

و کفش هايم را

بر برگ های خشکیده  درختان  آرزو می کوبم .

بی تو ...

به پنجره  هائيکه در اين کوچه است ....

به درک

به درک که انتهای این کوچه بن بست است

ودستهایت

در دستهای دگریست .

فالگیر ها دروغ می گفتند

حالا

هر چقدر هم که دعا کنم

دست در جیب

دوباره

 از این خیابان

 به خانه باید  بر گردم .

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |




در باد

تنم را خواهم شست

بابوی باران

که از اين دشت گذر خواهد کرد .

ترانه هايم را

به درخت خواهم آويخت

شايد

از اين ميوه های کال

کسی دانه ای چيد و در سبد خاطره هايش گذاشت .

در روزهای به شب نشسته

به پرنده ای که درون قفس است

آب و دانه می دهم

و به او محبت می کنم .

تا بهار

پرنده

مهمان این قفس خواهد بود

و پرواز را

از اویاد خواهم گرفت .

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



هر شب

که روی این تخت چوبی

 دراز می کشم

پرنده ها را

در خواب هایم سرگردان می بینم

و گلها را

پژمرده

نه از درخت سایه ای

 و نه بر شاخه ای میوه ای .

درست

ساعت ۱۲ هرشب

با صدای تند تبر

که در گوشم کوک شده است

به درختهایی

که میز  و تخت خواب شده اند

 فکر می کنم

وبه  خودم

تا صبح

که روی تخت خوابیده ام سر کوفت  می زنم .

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |




 

باور کنم صدایت یا بی صدا بمانم

باور کنم که هستی ای خوب من کنارم

باور کنم شب من با تو پر از ستاره است

حرفی بزن که هستی محبوب من کنارم

آهنگ اظطرابم صد رنگ می نوازد

دستی بکش به قلبم با تار مهربانی

وقتی دلم گرفته از غصه بوگرفته

در شهر بی طبیبم بیمار مهربانی

دلبر دلم شکسته یک بار از خیانت

منشیشهی دلم را دست تو می سپارم

این بار هستی ام را ، این قلب پاره پاره

احساس شاعرم را دست تو می سپارم

ناز نگاه سبزت با تودلم بهار است

گل همیشه سبزم بخند تا بخندم

بخند غم نسازد به خاک عشق لانه

بهانه ساز شعرم بخند تا بخندم

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



 


 

شبی که خواب دیدم تو را سراب دیده ام

تو را به پای دیگری کنار آب دیده ام

چگونه می کنی جفا تو با وفای عاشقان

بگو دروغ بوده است هر آنچه خواب دیده ام

منی که با تو زنده ام ، بدون تو مرده ام

بگو همیشه با منی ، بگو حباب دیده ام

دلم به عکس تو خوش است که قاب کرده ام به دل 

اگر تو محرم منی چرا نقاب دیده ام

صدای التهاب تن شدید شد از آن شبی

شبی که خواب دیدم تو را سراب دیده ام

 

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |




وقتی

ترست را

 به رویم زنجیر  میکشی

برای همیشه فراموش می شوم

و پارچه ای

 به رنگ سکوت

روی دل تنگی های مردانه ام میکشم

مهم نیست

خط های فاصله

که میان واژه های صمیمیت رسم کرده ای

مهم نیست  

آخرین ترانه را

در گوش های سکوت

برایت زمزمه خواهم کرد

می دانم

روزی

تمامی ترانه هایم را به خاک خواهی سپرد

زنجیرت را پاره کن

من

برای همیشه فراموش شده ام

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



 

دوباره ستاره ات را گم کردی ؟!

فکرش را نکن

این بار

ستاره ات را

با نخ به انگشتانت

محکم خواهم بست

حالا

 خیالم راحت است

نه تو گم می شوی

و نه ستاره ات

 

من هم به انگشتانم نخ بسته ام

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |




سکوتم را

کودکانی

که در سوتک هایشان فوت می کنند

فریاد خواهند زد

حنجره ام را

برای کودکان این شهر

به ارث خواهم گذاشت

و در کوچه

 نهالی

از خاطرات پدر بزرگ

خواهم کاشت

چاپخانه های فردا

از خاطرات درختان این خاک

فردا را کتاب خواهند کرد

به کودکان این سرزمین بگویید

نهال ها

با شما درخت می شوند

--------------------------------------------------------

* سوتک : فلوت گلی  در گویش مردم کویر که در آن آب می ریزند و به آن فوت می کنند

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |




 

 

شاعر ...

ستاره ها

غزلت را نخوانده اند !

 

پنجره را نبند

امشب

ستاره ها

میهمان سكوت ناخوانده ي  تواند

 

شمع ها را خاموش کن

پروانه ها

در آسمان سو سو می زنند

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



 

دخترک شیشه و سنگ

وقتی در  قانونهای فهمیده نشده ی دنیا

غرق میشوی

بقای تو را تضمینی نیست   

بیهوده

به حجم زنانه ات اضافه نکن .

یادت باشد

شمشیر کشیدن کار مردان است

هر چند

هیچوقت

از حجم مردان این قوم انشای خوبی نخواهی نوشت  

 

بیچاره !

زن

و سایه ای

که روی گیسوانش ترس افکنده است

شک

دلهره

و تازیانه ه ای که روی پوست سفید تنش کبود خواهند ماند

 

ن

ت

ر

س

به این شعر  شک نکن

خوب یا بد

باز هم به آسمان نگاه کن

شاید

خودت را که گم کرده ای

همین روزها پیدا کنی .

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |



   

ای سکوت لحظه هایم خالی از آواز تو

آسمانی مه گرفته عاری از پرواز تو

خانه ای بی پنجره در انتهای کوچه ام

باعث پایان این بی رونقی ها ساز تو

پر غرور با اصالت جاری جاوید من

ای تمام بی نیازی ها درون ناز تو

پشت پرده مانده ای قهرت  خسوف واژه ها

جنس شب های چو یلدای من از آغاز تو

همسفر بی تو مسافر می رود در این سفر

بی ترانه ، کوله باری خالی از ایجاز تو

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت توسط عباسعلي كريمي ميبدي |




مطالب پيشين
» خواب کویر
»
» بهار
» پناه
» آوازهای بی نشان
» شاعر به ردیف قافیه ها گوش سپرده است
» امشب به آسمان بیا
» مرا به سیب دعوت کن
» بانو
» رويا
Design By : ParsSkin.Com